به مناسبت میلاد حضرت امام حسین علیه السلام
شرط، در سفر نوجوانان نویسنده: انوشه گیلانی نژاد

شرط، در سفر نوجوانان

صدای تَلَق تَلَق، تمام فضای کوپه قطار را پر کرده بود...

ابتدا نوجوانانِ شاداب با احتیاط شوخی می کردند و بر سر و کله هم می کوبیدند،

وقتی دیدند پیر مرد همسفرشان، از خود نه تنها ناراحتی بروز نمی دهد،

بلکه با صبوری، لبخند بر لب، به مناظر بیرون قطار می نگرد و سر تکان می دهد،

 بر شوخی ها و خنده های خود افزودند...

 دوستانشان از کوپه ی بغل آمدند و آنها را به کوپه ی خود فرا خواندند،

 ولی آنها خاطر نشان شدند که اینجا خیلی خوش می گذرد...

 لذا دوستان شان هم به کوپه ی آنان آمدند و خنده و شوخی ها افزون شد،

 و هر از چند گاهی بچه ها به پیرمردِ متبسم، نگاه می کردند،

 که اگر ناراحت است به کوپه دیگری بروند،

 اما پیر مرد، آزرده خاطر نبود و تمام توجهش به آسمان، و گه گاه به مناظر زمین بود!

 و گاهی هم که بچه ها به او تنه می زدند، با خوش رویی می گفت:

 " اشکال نداره بابا "، و بچه ها بیشتر بازیگوشی می کردند...

بالاخره بچه ها از صبرِ پیرمرد، به ستوه آمدند و نالیدند:

خوب حاج آقا یه چیزی هم شما بفرمایید، خسته شدیم...

بارشِ نگاه محبت آمیز پیرمرد بر آنان، لذتی وصف ناپذیر داشت،

که فقط، لبخندِ زیبا بر لبان نوجوانان سرزنده و با نشاط، پیامدش بود...

پیرمرد، لبخند زنان، با مهربانیِ دلچسبی گفت:

 امنیت و شور و شادی شما، آرامش بخش ترین چیزی است،

 که به امثالِ من روحیه و جان می دهد...

 پیرمردی هستم که عازم مشهد مقدس هستم، همین!

 ماشاءالله شما نو جوان، پرماجرا و پرتحرک هستید،

و باید برای امثال من سخن بگویید!

یکی از بچه ها، خندان و زیرک پرسید:

 حاج آقا غلط نکنم شما از رزمندگان 8 سال دفاع مقدس هستید، مگه نه؟!...

یکی دیگر از بچه ها: پرفسور از کجا فهمیدی!؟

شلیک خنده بچه ها بیکباره گویی کوپه را لرزاند! بچه ها سکوتی کردند و دوباره خندیدند،

پیرمرد خنده کنان گفت: نگران نشوید! تکان قطار، بخاطر ریل عوض کردنه...

یکی از بچه ها: با بودن امثال شما شهادت طلب ها، برای چی بترسیم...

تعدادی از بجه ها آرام خندیدند، اما بیشترشان از این شوخی نیش دار اخم کردند...

 یکی دیگر از بچه ها: حاج آقا جون به پنجره نگاه کنید، به به چه منظره دلربایی...

تا پیرمرد خندان رو به پنجره کرد، به ناگهان، بچه ها بروی پسرک طعنه زن افتادند...

هرکس به او سُقُلمَه ای می زد...

بالاخره پسرک مجبور شد، پیرمرد را به یاری بطلبد،

پیرمرد که تازه فهمیده بود قضیه چیست، با چند حرکت سریع و قوی،

بچه های پر شور را از اطراف پسرکِ مچاله شده دور کرد،

و او را به آغوش چسباند تا کسی نتواند متعرضش شود!

سکوت کوتاهی حاکم شد و بالبخندِ دلنشینِ پیرمرد، بچه ها جان گرفتند و باز خندیدند...

یکی دیگر از بچه ها: حاج آقا جان ماشاء الله زورتون خیلی زیاده...

همان نوجوان زبان دراز: گفتم که، رزمنده س...

باز بچه ها بسویش حمله ور شدند،

 که پیرمرد با پالاکی نوجوان را در پشت خود پنهان کرد...

یکی دیگر از بچه ها: حاج آقا جان، تعارف که نداریم، حقش بود...

پیرمرد بجای پاسخ دادن، درِ ساکش را باز کرد و کیسه ی آجیل را جلویشان گذاشت،

 بچه ها که خیس عرق شده بودند، نفسی عمیق کشیده، دور هم به خوردن پرداختند...

 یکی دیگر از بچه ها: حاج آقا جون! دیگه نمیشه، به همه میگم جونای دیروز،

                            چه رزمنده های باحالی بودند و پناهِ گناهکارا هم هستند...

پیرمرد با لبخند ملیحی: نه بابا کمک خواست اجابت کردم!

                            همه ی شما مثل فرزندانم هستید!

 یکی دیگر از بچه ها: آقا جون همه رزمنده ها اینقدر متواضع بودن؟

همه خندیدند و پیرمرد با شرمندگی گفت: خاک پای رزمنده ها که نمیشم!

ولی عازم مشهد مقدس هستم، می روم پابوس مولا! شما چی؟

یکی دیگر از بچه ها: ما ازشیراز اومدیم، آجیل و میوه و خوراکی های شما رو بخوریم،

 بعد خندان و شادان، دست در دست شما، نزد امام رضا علیه السلام برویم، تا تنها نباشید...

پیرمرد: خدا را شکر، که شما همسفرانِ با معرفت را همراهم کرد...

یکی دیگر از بچه ها: دیگه زیاد تحویلمون نگیرید، مغرور میشیم، نمی تونیم خوب زیارت کنیم...

یکی دیگر از بچه ها: پدر جان! نزدیکِ نماز مغربه، میشه ما رو مهمون حدیثی، نورانی کنید...

پیرمرد: هر وقت آدم یاد امام رضا علیه السلام می اُفته، یا در سَفَرِه،

          یاد ماجرایِ بسیار مهمی می افته، با حدیث بسیار مهم و نورانی و سرنوشت ساز،

          که بهشت و جهنم آ دم رو رقم می زنه و می سازه...

یکی از بچه ها: حاج آقا جون حدیث رو بِگَم؟

 یکی دیگر از بچه ها: نمی خواد بگی:

«کَلِمَةُ لا إلهَ إلّا اللّهُ حِصنی فَمَن دَخَلَ حِصنی اَمِنَ مِن عَذابی»، همه مون بلدیم...

همه ی بچه ها به این شیرین کاری دوست شون می خندند...

پیرمرد هم از خنده به سُرفَه می افتد و می گوید:

 ماشاء الله، ماشاء الله، شما که از من مُلا تَرید!

خوب شما حدیث بگید، ما بهره ببریم...

یکی دیگر از بچه ها (محمد): حفظ حدیث مهمه، اما از اون مهمتر،

                                      فهم و بکار گرفتنِ عملیِ حدیث، در زندگیه...

یکی دیگر از بچه ها: حاج آقا جون، محمد از دوستان و همشاگردی های اهل سنت ماست،

                            که خدا را شکر، پدرِ مهربون شون اجازه میدن در سفرها همراه ما باشن...

پیرمرد: ماشاء الله، از نعمت های بزرگ خدا، داشتن دوست و همسفرِ با معرفته،

          اتفاقاً این ماجرای سرنوشت ساز، در منطقه ای رخ داده که،

          ساکنانش برادران و خواهران اهل سنت ما بودند! باز هم شکرِخدا...

یکی دیگر از بچه ها: شکر نعمت، نعمتت افزون کند!

                           پدرجان، خدا خیلی دوستون داره که ما رو همراه تون کرده،

                           این همه نعمت، تو یِه کوپه جداً نوبره...

بچه ها باز به این بهانه خندیدند و از همسفرِ خوش اخلاق و نکته سنج شان خواستند،

 در باره ی حدیثِ امام رضا علیه السلام، سخن تازه ای بگوید که تا حال نشنیده اند...

پیرمرد: چشم! توکل به خدای مهربون! شما هم همراهیم کنید!

         همانطور که دوستان فاضل مان یاد آور شدند:

         در شرح "حدیث سلسله الذهب" آمده که:

         امام رضا علیه‏السلام وقتی از نیشابور به سمت مشهد راه می‏افتند،

         مردمِ مؤمن آنجا از فرزند رسولاللهصلیاللهعلیه و آله درخواست حدیثی میکنند،

         امام رضا علیه السلام نیز سرشان را از کجاوه بیرون می‏آورند،

         و همانطور که عزیزان ‏یادآورشدند، می فرمایند: قال الله تعالی:

         «کَلِمَهُ لا إلهَ إلّا اللّهُ حِصنی، فَمَن دَخَلَ حِصنی، اَمِنَ مِن عَذابی»،

         خداوند تبارک و تعالی می فرمایند:

         کلمۀ « لا إلهَ إلّا اللّهُ » قلعۀ محکم من است!

         هر کسی واردش شود، از عذاب من در امان است!

         البته امام رضا علیه السلام قبل از ذکر حدیثِ شریف سلسله الذهب،

         خاطرنشان می شوند: من از پدرم شنیدم، پدرم از پدرشان، ایشان از پدرشان،

          تا رسول الله صلی الله علیه و آله ،

          رسول‏‏ الله هم از جبرئیل، جبرئیل هم از خدا نقل می کند!

          یعنی سلسله را می‏رسانند به قال الله، خدا فرمود!

نوجوان اهل سنت: وَ مَا يَنطِقُ عَنِ الْهَوَىٰ، إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْيٌ يُوحَىٰ...

پیرمرد: احسنت! تذکر بسیار مهم و بجایی فرمودند:

          آری خداوند در آیه 3 و 4 سوره نجم شهادت می دهد، تذکر می دهد:

          ای انسانها! ای مخلوقات! متوجه باشید، رسول الله، هرآنچه می گوید،

          از جانب خداست! و هرگز از سر هوی و هوس سخن نمی گوید!

          بلکه همواره وحی الهی را بازگو می کند...

یکی دیگر از بچه ها که بیشتر از همه شوخی میکند:

وَ مَا تَشَاءُونَ إِلَّا أَن يَشَاءَ اللَّهُ، إِنَّ اللَّهَ كَانَ عَلِيمًا حَكِيمًا

پیرمرد: احسنت! بله، همانطور که پسرِ گلم تذکر دادند: در آیه 30 سوره انسان،

          خداوند مهربان یادآور می شود: رسول الله، و اهلبیت شان،

           چیزی نمی خواهند، مگر آن چیزی که خدا بخواهد،

           آری، آنان سخن نمی گویند، مگر آنچه که پروردگار عالم بخواهد...

یکی از بچه ها: حاج آقا جون! گل پسرتان، حافظ قرآنه...

پیرمرد: ماشاء الله، ماشاء الله! عجب زمانه ای شده!

 بجای اینکه من سکوت کنم و شما سخن بگید، من...

یکی دیگر از بچه ها: این از تواضع شدید ما زواره!

                           اما ما، مو می بینیم و شما، پیچِ مو! لطفاً اِفاضَه برسانید...

همه باز به این بهانه می خندند...

پیرمرد: چشم، درس پس می دهم! {خنده حضار}

          بله، امام یک مقدار که با کجاوه جلو می‏روند،

          دوباره سرشان را از کجاوه بیرون می‏کنند،

          و با صدای بلند می‏فرمایند: «بِشُروطِها وَ أنَا مِن شُروطِها»!  

          خوب این خیلی عجیبه! شاید «کَلِمَهُ لا إلهَ إلّا اللّهُ حِصنی» را،

          جامعۀ اسلامی تا آن زمان شنیده بود،

          چون به دو سه جور در احادیث نقل است،

          اما «بِشُروطِها وَ أنَا مِن شُروطِها» دیگر چیست؟!

          کلمۀ «لا اله الا الله» یعنی توحید، شرط دارد؟!

          خوب این توحید را بیاییم عمل کنیم! شرط توحید یعنی چه؟!

          اصلاً شرط توحید چیست؟ شرط توحید، ایمان است؟

          شرط توحید، عمل است؟ شرط توحید، تقوا است؟

          امامِ همام می‏فرمایند: من از شروط توحیدم!

          جنس ایشان چیست؟! جنس ایشان، جنس اهل‏بیت علیهم‏السلام است!

          پس اهل‏بیت علیهم‏السلام اشراط توحیدند!

          عجب! در حدیث سلسله الذهب از اشراط توحید دارد صحبت می‏شود!

          همانطور که در آیه 18 سورۀ محمد صلی الله علیه و آله،

          از «اشراط الساعة» صحبت می‏شود!

          به به! اشراط توحید، اهل‏بیت علیهم ‏السلام هستند!

          اشراط الساعه هم، اهل‏بیت علیهم ‏السلام هستند!

          یعنی مصادیق ما نُزِّلَ عَلى ‏مُحَمَّدٍ! در آیه 2 سوره محمد صلی الله علیه و آله!

          دوستان! ای عاشقان قرآن! سورۀ محمد صلی الله علیه و آله را که دنبال می‏کنیم،

          یک جور توصیفی است از اهل‏بیت علیهم‏السلام!

          از وجوه مختلف، به اهل‏بیت علیهم‏السلام نگریستن است!

          خوب، حال شما عزیزان عاشق رسول الله بیاد چه می افتید؟

          بله، درسته، بیاد حدیث شریف " ثقلین" می افتیم!

          که علمای بزرگ شیعه و سنی آنرا مکرر یاد آور شده اند!

          و امام خمینیِ عزیز، پرچمدار توحید در عصر حاضر، رحمه الله علیه

          نیز در وصیت نامه نورانی و جاویدشان، به ما تذکر داده اند...

          خوب، علاوه بر قرآن، اهل‏بیت علیهم‏السلام، یعنی: «کتاب الله و عترتی»!

یکی از بچه ها: استاد، جایگاه اهل‏بیت علیهم‏السلام درقرآن چیست؟ چطور از آنان یادشده؟

پیرمرد: در آیه 2 سورۀ محمد صلی الله علیه و آله چه می خوانیم؟

حافظ قرآن: وَ هُوَ الْحَقُّ مِنْ رَبِّهِمْ!

پیرمرد: احسنت! بله این، وَ هُوَ الْحَقُّ مِنْ رَبِّهِمْ، جایگاه اهل‏بیت علیهم‏السلامه،

         حقی است، چیزی که خداوند در عالم قرار داده!

یکی دیگر از بچه ها: از این بحثِ خوب قرآنی هم،

                          شرط دنبال ظهور امام زمان بودن هم مشخص میشه،

                          یعنی:  شرطش، تقید به اهل‏بیت علیهم‏السلامه!

یکی دیگر از بچه ها: خدای نکرده کسی به اهل‏بیت علیهم‏السلام کاری نداشته باشه،

                          نمی تواند در پی ظهورِ مهدیِ فاطمه علیهم السلام باشه!

                           یعنی طبق قرآن، اصلاً این معنانداره! شرطش، فقط اهلبیت علیهم‏السلامه...

محمد دوست اهل سنت بچه ها: بخاطر همین، اهلبیتِ رسول الله، علیهم السلام را،

                                         شیعه و سنی بسیار دوست دارند و از ایمانیات شان است،

                                         اگر هم امثال گروهک داعش با اهلبیت رسول الله

                                         صلی الله علیه و آله دشمن هستند، بخاطر اینست که:

                                         داعشی ها و وهابیون، نه شیعه هستند و نه از اهل سنت!

                                         بلکه پرورش یافته انگلیس خبیث و آمریکای خونریز هستن،

                                         و امروزه علناً اعلام کردند: همدست اسراییل کودک کش هستن!

یکی دیگر از بچه ها: خدا را شکر و بسیار شکر! چه زیبا و هماهنگ!

                            در دوران غیبت کبریِ امام مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف،

                            فقط ایمان و اطاعت و تبعیت از ولی فقیه راهگشاست!

                            اگر می خواهیم قرآنی اندیشه و عمل کنیم،

                            و در قبر و قیامت آسوده و سرافراز باشیم، انشاءالله...

پیرمرد: ممنون از محمد آقا، که تحلیل جالب و صحیح و مستندی بیان کردند،

          بله، امام حسین علیه‏السلام هم در مسیرِ بسوی کربلا،

          به عبید الله بن حر جعفی همین را فرمودند: « تَنْصُرُوا ابْنَ بِنْتِ نَبِيِّكَ » ...

توقف قطار، و اعلام فرصت اقامه نماز، بچه ها را بخود آورد،

 پیرمرد نورانی، با لبخند و شادی به صورت های پاک و معصوم بچه ها نگاه می کرد،

 و بچه ها از مطلب نابی که شنیده بودند، به تَحَیُّر و نشاطی وصف نشدنی کشیده شده بودند،

 و تکان نمی خوردند! پیرمرد از اینکه این نوجوانان،

 اینقدر به معارف قرآن دلبسته بودند، در پوست خود نمی گنجید،

 ولی وقت نماز و مناجات با رَبِّ الْعَالَمِينَ بود!

لذا بچه ها را دعوت به حرکت بسوی مسجد با صلواتی بر محمد و آل محمد کرد،

 و خاطر نشان شد: بحث هرچه شیرین باشد ولی نماز اول وقت، آنهم به جماعت،

 مهمتر و سودمند تره، چون خدا دوست داره و راضی به اینه!

 بشتابیم به اقامه ی نماز، با یادِ نمازِ ظهرِ عاشورایِ مولایمان، ابا عبد الله علیه السلام...

بچه ها در اندیشه آنچه شنیده بودند، متفکرانه و خرسند، برخاستند!

حافظ قرآن و نوجوان اهل سنت، نزد استاد آمدند و خم شدند تا دست پیرمرد نورانی را ببوسند،

 که پیرمرد حکیم، آنها را به آغوش کشید و سرشان را بوسید و دعایشان کرد، با ذکرِ

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

                                     میلاد امام حسین (ع) 31/1/97                                               

                                                 عبد مالک یوم الدین

                                                     انوشه گیلانی نژاد